امیدوارم همگی از این داستان درس عبرت بگیرید به خصوص آقایونی که..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/09/23ساعت 19  توسط arghavan | 
http://tarab.tardid.net/wp-content/uploads/2009/03/arghavan.jpg


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/08/17ساعت 17  توسط arghavan | 
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام

+ نوشته شده در  90/08/12ساعت 22  توسط arghavan | 
بال من مال تو فرصت پروازمن پیشکش خنده ی خوشحال تو میپری شاده شاد میشوی غرق نفس های باد  میرود از خاطرت یادمنوغصه ی بی بالیم من ولی یاد تومیفتم و خوشحالیت غصه فراموش دلم میشود وقت تماشای سبک بالیت

+ نوشته شده در  90/08/10ساعت 18  توسط arghavan | 
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم  از چه با    دشمن جانم شده ام دوست ندانم غم این است که چون ماه تو انگشت نمایی  ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم                 
+ نوشته شده در  90/07/19ساعت 19  توسط arghavan | 
در اين چهار ستون مجازي تمرين مي كنيم راه رفتن و قدم زدن را

كه مدت هاست از ياد برده ايم 

هرچند هر روز به حكم تكرار روزمرگي راه رفته ايم

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 16  توسط arghavan |